يه سرى مشترى هستن كه دائم تو مغازه ولو هستن،ديگه مى شناسيشون اخلاقاشون دستت مى آد.
يه پيرزنه هست كه تا آدم رو مى بينه دستت رو مى گيره و شروع مى كنه حرف زدن هر دفه مى گه من ٧٩ سالمه اما رانندگى مى كنم،از اين لباسها هم زياد دارم اما خوب يكى ديگه هم مى خرم.بعد هم تاكيد مى كنه كه من هيچ وقت مغازه رو به هم نمى زنم.
يه روز بهم گفت ببين! ببين! من شيطنت كردم،يه جالباسى رو گذاشتم اونجا ! (Look! Look! I was being naughty)
گفتم عيب نداره ...
گفت نه نه بذار برم بيارمش بذارمش سر جاش.
عاشق پیرزنه شدم :)))
ReplyDelete