Thursday, June 13, 2013

٩

يه همكار دارم، يه خانوم سياه پوست،كه سنى ازش گذشته.لهجه غليظى داره، خيلى هم قرتى و باحاله !
ديشب بهش گفتم دانشگاه رفتم و درس خوندم وا رفت. گفت اينجا نمون برو دنبال كار بگرد.

Monday, June 10, 2013

٨

رودار شدم! امروز به زنه گفتم به بچه ات بگو از لاى لباس ها رد نشه.

Friday, June 7, 2013

٧

زنه در حالى كه يه كيف پوما دستش گرفته بود اومد گفت ايز ديس فور اممم مممم مايو؟
فارسى بهش گفتم كيف ورزشيه،شما هر چى دوس دارى توش بذار.
گفت وااى چه خوب كه شما اينجايى... اين خيلى گرونه و فلان
مى شه مايو توش گذاشت يا فقط لباس ورزشى
گفتم فرقى نداره خانوم. اما كيف هاى مخصوص ساحل مون فلان جاست...
٥ دقيقه بعد دوباره اومد با يه كيف خال خال پشمى، مى گه اين بهتره يا پوما؟ مى گم پوما. مى گه آخه اين جاى آى پَد داره. مى گم آره ولى خيلى گل منگوليه. مى گه ولى ارزونتره. مى گم خوب همين رو بخريد. مى گه تو بودى كدوم رو بر مى داشتى؟ مى گم ساده تره،پوماهه. مى گه ولى من اين گل گلى رو مى گيرم عيب نداره حالا گل داشته باشه!
شانس آوردم صدام كردن،گفتم من بايد برم.
گفت كى ها هستى من بازم بيام؟ گفتم شما بيا،ايشالا پيدام مى كنى !

Thursday, June 6, 2013

٧

هر كسى مسئول يك دپارتمان هست،اون موقع كه من تو قسمت اتاق/حموم (bed & bath) بودم، ديدم يك كپه پى پى سگ رو زمين افتاده، عزا گرفته بودم چه كار كنم كه خوشبختانه همكارم لوييس، سوپرمن وارانه(!)، اومد و تميزش كرد.

٦

دختره ساعت ١٠ شب اومده مى گه من مى خوام برم ختم بيا كمك كن لباس بخرم.
پيرهن نارنجى برداشته مى گه اين چطوره؟من موهام بلند بود كوتاه كردم،الان به نظرم عجيب مى آد.تو ماه گذشته چند پوند وزن كم كردم.من فاميل هام رو فقط تو مراسم ختم مى بينم.به نظرت پاهام سفيد نيست؟ شكمم زده بيرون؟؟ پريود مى شم شكمم باد مى كنه ( در حالى كه سعى مى كرد شكمش رو بيشتر بده بيرون ) كجايى هستى؟ اسم من پرشياست. خانوادمون يهودين. بعد هم يه چيزايى درباره اينكه قديم ها نمى ذاشتن دخترها خوش بگذرونن گفت. بعد هم رفت مخ دوستم تو اتاق پرو رو خورد.
مغازه داشت تعطيل مى شد،به زور انداختيمش بيرون. بعد دوباره برگشت موبايلش رو تو اتاق پرو جا گذاشته بود.

Wednesday, June 5, 2013

٥

يه كارمندى داريم از انگليسى فقط "هاى و باى" بلده.مى شينه براى من داستان به اسپانيايى تعريف مى كنه،هر جا اون مى خنده منم مى خندم،هر جا هم لحنش سوالى مى شه،شونه هام رو مى ندارم  بالا.

٤

اومده مى گه ايم تِريست،دو يى هو اسمال كانديشِنِر؟
گفتم شما ايرانى هستيد؟ 
گفت اى واى 
خواستم بگم خانوم نمى خواد بگى ايم تِريست، يهو فك مى كنن دارى مى گى تروريست، مى زنن شل و پتت مى كنن.

٣

سرم پايين بود ديدم يكى ازم جاى حوله هارو پرسيد.كله ام رو آوردم بالا ديدم يكى با لباس موج سوارى با يك لبخند مليح جلوم وايساده. بهش آدرس حوله ها رو دادم،كمتر از دو دقيقه اومد ازم تشكر كرد در حالى كه ٧-٨ تا حوله رو يك جا از تو قفسه برداشته بود.

٢

روزهاى اول يه خانوم مكزيكى به اسم ايزابل رو گذاشتن كه بهم كارها رو ياد بده،من رو ياد كانسولا ( يكى از كاراكترهاى فميلى گاى ) مى اندازه.
مى گفت: مى تيچينگ گود؟

١

روز سوم دستم خورد به ظرف دزدگيرها همش ريخت رو زمين. زمين پر از سوزن هاى پشت دزدگير بود جمع كردنش با دست هم سخت بود هم ترسناك.يواشكى بغض هم كردم اما سر و تهش رو هم آوردم.

از اول

مغازه اى كه من توش كار مى كنم يه فروشگاه زنجيره اىِ آمريكايى است كه از شير مرغ داره تا جون آدميزاد.
مشترى هاش هم همه جور آدمى هستن.
همه مغازه رو به بى نظمى مى شناسن، در نتيجه مديرها تلاش مى كنن كه اين شرايط رو عوض كنن.
من هم وقتى اومدم اينجا، به خاطر دلار ٣٥٠٠ تومنى تصميم گرفتم موقتا كار كنم و اينجا استخدام شدم ،اول نيمه وقت، خيلى زود هم تمام وقت شدم.
اين يه پيش زمينه بود،از پست بعدى ماجراهاى مغازه رو مى نويسم.